اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
537
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
اقاتل الناس حتى يقولوا لا إله الا الله . شرط ايمان كلمهء شهادت نهاد نه استدلال كردن . و اگر كلمهء شهادت بىاستدلال به حكم شريعت ايمان واجب نكردى شمشير برخاستن را معنى نبودى ، از بهر آنكه شمشير از بهر كفر واجب گشت جز به زوال كفر برنخيزد . و نيز هركه مر باطل تقليد كند مبطل بود بايد كه هركه مر حق را تقليد كند بر حق باشد ، و اگر مقلد حق محق نبودى مقلد باطل مبطل نبودى . پس چون اتفاق است كه هركه مر كفر را تقليد كرد كافر شود درست شد كه هركه مر ايمان را تقليد كند مؤمن شود . و گروهى از حذاق متكلمان چنين گفتهاند اندر اين مسئله كه مقلد كافر بود ، هيچ مؤمن خود مقلد نبود . اگر كافرى بر كفر خويش هزار دليل آرد هم مقلد است ، و اگر مؤمنى از اين هيچ نداند مستدل است ، از بهر آنكه كفر باطل است ، مر باطل را دليل و حجت نباشد . آنچه كافر همىداند دليل نيست ، شبهتى است بىحقيقت . و چون دليل نماند جز تقليد چه ماند ؟ ! و باز چون [ 146 الف ] مؤمن بر حق است و حق از دليل خالى نباشد و دليل بر حق حق باشد و شرط مستدلى نه آن است كه همه دليلها بدانى ، چه اگر شرط بودى از ازل تا ابد كس مؤمن نبودى . پس شرط مستدلى آن است كه يك دليل بر حق قايم تواند كردن ، و هرچند جاهل مؤمنى باشد يك دليل بر حق قايم تواند كردن . چون پرسى كه آسمان را بر هوا كه همىدارد ، گويد خداى عز و جلّ ؛ و زمين را بر آب ، گويد خداى تعالى . و چون گويى كه ترا كه آفريد ، و در رحم مادر ترا صورت كه كرد ، و جان اندر تو كه نهاد ، و بينايى اندر چشم و شنوايى اندر گوش و گويايى اندر زبان و آنچه بدين ماند ، جمله را گويد كه خداى عز و جلّ . اين همه استدلال كردن است از صنع بر صانعى . و يكى از اين مستدلى بسنده باشد . و شك نيست كه چون پيغامبرى به قومى بيايد نگويد مر ايشان را كه استدلال كنيد و باز ايمان آريد كه به ايمان دعوت كند . اگر منكر گردند آنگاه دليل آرد ، و اگر ايمان آوردن به تقليد ايمان نبودى دعوت به ايمان را فايدهاى نبودى . باز ايشان را مذهب آن است كه